من از اشکی که می ریزد ز چشمِ یار می ترسمازآن روزی که اربابم شود بیمار می ترسم ...
رها کن صحبت یعقوب و کوری و غمِ فرزندمن از گرداندن یوسف سر بازار می ترسمهمه گویند این جُمعه بیا! امّا درنگی کناز این که باز عاشورا شود تکرار می ترسمشده کار حبیب من سحرها بهر من توبهز آه دردناکِ بعدِ استغفار می ترسمتمام عمر، خود را نوکرِ این خاندان خواندماز آن روزی که این منصب کند انکار می ترسمشنیدم روز و شب از دیده ات خونِ جگر ریزدمن از بیماریِ آن دیده ی خون بار می ترسمبه وقت ترس و تنهایی تو هستی تکیه گاه منمرا تنه
برچسب:
نویسنده: پرهام صالحپور
برچسب:
نویسنده: پرهام صالحپور
دلم هوای تو کرده بگو چه چاره کنم؟؟؟؟با معرفت تر از این هستید که دعوت پس بگیرید.. آی آسمانی ها.. شما با این زمینی ها خیلی فرق دارید
خیلـــــی ...حقا که نام مـــرد فقط و فقط برازنده خودتان بود و بس ...دلم قرص است که امسال هم مهمان شما خواهم شد ... حالا با این اوضاع ،چگونه؟؟من نمیدانم ! خودتان میدانید و خدایتان و عهدی که سه سال پیش بستم با شماو شک ندارم شما عهد شکن نیستید..من از این خاکـــها به خـــــدا رسیدم....پ.ن: آی آدم ها !!! مکـــه برای شما ... فکه برای من ...پ.ن: تو چه میدانـــــی که رمل و
برچسب:
نویسنده: پرهام صالحپور
برچسب:
نویسنده: پرهام صالحپور
برچسب:
نویسنده: پرهام صالحپور
برچسب:
نویسنده: پرهام صالحپور
برچسب:
نویسنده: پرهام صالحپور
برچسب:
نویسنده: پرهام صالحپور
برچسب:
نویسنده: پرهام صالحپور
برچسب:
نویسنده: پرهام صالحپور
برچسب:
نویسنده: پرهام صالحپور
برچسب:
نویسنده: پرهام صالحپور
برچسب:
نویسنده: پرهام صالحپور
برچسب:
نویسنده: پرهام صالحپور